عید غدیر
عید قربان
سلام عزیز دلم عیدت مبارک قند عسلم این روزا زیاد حال خوشی نداری آخه هم داری دندون در میاری هم سرما خوردی شب عید قربان خونه ی خاله مریم (گوهری) بودیم آخه زحمت کشیده بود برات آش دندونی پخته بود . &nb...
نویسنده :
مامان سحر
21:47
تولد محمد طاها
سلام پسر نازم جمعه من و تو ،بابایی باهم رفتیم تولد 3سالگی محمد طاها اونجا که بودیم همش به بادکنکا خیره بودی آخرای جشن خوابت گرفته بود ،موقع رفتن تو ماشین خوابیدی اما همینکه از ماشین پیاده شدیم بیدار شدی دیگه نخوابیدی تا4 صبح . &n...
نویسنده :
مامان سحر
19:52
پایان 8 ماه
سلام عزیزم امروز شما دیگه 9ماهه شدی مبارکت باشه نفسم پسر نازم تو ماهی که گذشت کارای جدیدی یاد گرفتی از جمله ،نشسته شکم می زدی و جلو عقب می کردی وقتی دراز کشیده هم بودی پاهات رو محکم به زمین می چسبوندی و شکمت رو می نداختی بالا تازه وقتی نشسته بودی جهت نشستنت رو تغییر میدادی به عبارتی می چرخیدی ،تازه اگه چیزی خستت می کرد پاهات رو جمع وباز می کردی و اونو از خودت دور می کردی ،وسایل رو هم پرت می کردی این کار رو خیلی دوست داری. تازه آخرای 8ماهگیت هم دندون در آوردی نفس مامان من وبابایی خیلی ...
نویسنده :
مامان سحر
16:07
یه اتفاق جالب
آخرین جمعه تابستون
سلام نازمامان جمعه ای که گذشت آخرین جمعه ی تابستون بود 28 شهریور 1393 ،یه روز کمی سرد و بارونی ساعت 12 ظهر بود، تازه صبحونه خورده بودیم تعجب نکن ،آخه شب قبلش خوابت نمی گرفت دوست داشتی بازی کنی بابایی تا جایی که راه داشت باهات بازی کرد،اما دیگه خوابش گرفته بود ، تقریبا تا 4صبح با هم بیدار مو ندیم حالا دیدی به خاطر همین دیر صبحونه خوردیم بعد صبحونه بابایی رفت بیرون ،چند دقیقه بعدش خاله مریم[گوهری] زنگ زد ،دعوتمون کرد که ناهار بریم خونشون بعدش هم بریم بیرون ،ما هم رفتیم ،ناهار رو که خوردیم رفتیم ...
نویسنده :
مامان سحر
19:12
پلاک کفش دوزک ولجبازی
سلام عزیزم دیروز 8ماهه شدی ،دیگه داره ماهها زودمی گذره نفس مامان دیروز من وتو به همراه عمه حدیث قرار بود بریم عکاسی اما قبلش بابایی ما رو برد مغازه ی داییی شهرام تا برات یه زنجیروپلاک بگیریم تا من و عمه برات انتخاب کنیم دیدیم داییی گوهری تو رو برده مغازه ی بقلی ، همه داشتن نازت می کردن چون عجله داشتیم خیلی سریع برات انتخاب کردیم، عمه حدیث چشمش افتاد به یه پلاک کفش دوزک خیلی قشنگ بود منم خوشم اومد همونو گرفتیم و خیلی سریع حرکت کردیم سمت عکاسی ،اخه می تر...
نویسنده :
مامان سحر
13:22
ماه هفتم
علی احسان عزیزم قلب مامان ،7ماه و25روز از زندگی قشنگت در کنار ما میگذره،توی این روزا وماهها که گذشت حسابی بزرگتر شدی وحسابی شیطونتر ،خیلی از کارها رو هم بلد شدی ،مثل چرخش به بهلو و روی شکم، ،بالا نگه داشتن سرت،گرفتن وسایل با دستات ، نشستن ،راه رفتن با روروئک ،غذا خوردن و... از وقتی وارد ماه هفتم شدی حسابی اخلاقت عوض شد ،همش لجبازی میکنی و حسابی گریه به خصوص وقتی خواب داشته باشی بی سر وصدا نمی خوابی،قبلا با تکون دادن روی پاهام با یه اهنگ لالایی راحت می خوابیدی خب البته اینا به خاطر اینه که داری همه چیز رو بهتر درک میکنی. ق...
نویسنده :
مامان سحر
20:49
تبریک 6 ماهگی
عزیز دلم ،علی احسانم .نفس مامان وبابا ،همه چیز ما امروز 6ماه از روزی که پا به این دنیا گذاشتی میگذره ، روزی که بدنیا اومدی بهترین روز زندگی ما بود ،اون روز چشمات بسته بود و اصلا گریه نمی کردی خیلی پسر خوب و ساکتی بودی،البته هنوز هم هستی جیگر مامان با خنده هات یه عالمه امید و خوشبختی به زندگیمون آوردی ،الان خیلی بزرگتر شدی ،شیطون تر شدی ،خیلی با نمک تر و تو دل برو تر شدی، خلاصه اینکه دنیای من و بابایی شدی علی احسان قشنگم تولد 6ماهگیت مبارک &...
نویسنده :
مامان سحر
12:56













